ع

عشق و تنهایی

ع

عشق و تنهایی


"...زیرا یک قرن پیشگویی با فال ورق و تجربه به او آموخته بود که تاریخ آن خانواده به طور اجتناب ناپذیری مانند چرخه، تکرار می شد؛ چرخه ای که به دور خود می چرخید و اگر آن پوسیدن علاج ناپذیر پیش نمی آمد تا ابد به چرخش خود ادامه می داد."


۰ نظر ۲۹ دی ۹۶ ، ۱۳:۵۲


در دورانی و ایرانی که راهی جز غم خوردن پیش روی انسان نیست؛ تتها و تنها تخیل می تواند یک جوان را از مرگ زودرس عقل و دل نگه دارد.

معتقدم دوران پسامدرن که تب و تاب مدرنیست دیگر انسان را ارضا نمی کند و انسان، خالی تر از همیشه به سکوت و انزوا بر می گردد و به جای فناوری و تکنولوژی و جستجو در فضا، یک بار دیگر فلسفه و خودشناسی را راه خویش می داند؛ زودتر از غرب در جوامعی مثل ایران که بهره چندانی از مدرنیسم نبردند و در خاطرات گذشته ای که به زعمشان، رویایی بوده غرق اند آغاز می شود.

در حقیقت ایران هیچ وقت نمی تواند نه در فرهنگ نه در اقتصاد و نه در سیاست به کمال مدرنیست آنگونه که غرب و شرق رسید برسد. یعنی جامعه ی صنعتی و اقتصاد لیبرال پرسود یا سوسیال برابر و سیاست دقیق و سیستماتیک؛ برای همین از این مرحله پلی می زند به پست مدرن که دیر یا زود منزلگاه دیگر کشور ها هم خواهد بود.

جوانان ایران نه اطمینان معیشتی دارند نه توان دخالت در سیاست و نه امیدی به زندگی شاد. گربه ی ایران این ماه ها شوم تر از کلاغ و جغد و گرگ است. حوادث متنوع طبیعی و انسانی، شورش های کور مردم، حکومتی توتالیتر و سرکوب شدن با دین که اغلب باعث فرار جوانان از این دین شده است؛ نبودن نخبگان مورد اعتماد برای مردم و هیچ امیدی به درست شدن اوضاع در آینده؛ از ایران غمکده ای تمام عیار ساخته که شومی و بی سرانجامی از در و دیوارش می بارد.

در این اوضاع، جوانان ایرانِ عقیم از مدرن شدن؛ پس از خوابیدن تب شبکه های اجتماعی رو به تخیل و ادبیات و عزلتی افسرده می آورند و در سکوتی غم بار همین جلوه های ناقص مدرنیست را هم به کناری می گذارند و با نگارش آثاری پست مدرنی، توجه دنیا را از مدرنیسم برمی گردانند و دورانی نو برای بشر آغاز می شود. این یعنی مردم کشورهای مدرن پتانسیل قدرتمندی برای فرار از مدرنیسم دارند و مردم کشوری مثل ایران ذاتا با این نوع زندگی آشنا اند و آنچه که باعث سرخوردگی ایرانیان در دهه های اخیر شده تلاشی بی مورد برای مدرن شدنی ناممکن بوده که جلوه های دیگر فرهنگ ایرانی مثل شعر و فلسفه و اسطوره را نابود کرده است.(درست مثل داستان زاغ و کبک). پس در اثر دعوت مردمی ذاتا تنها و فلسفی از مردمی که در مدرنیسم شکل گرفتند و به دنبال راه فراری از آن اند، مدرنیسم به پایان می رسد و دوران غلبه ی درون نگری انسان و غلبه طبیعت بر او آغاز می شود که من هم دوست دارم آن را پست مدرن بنامم.

درباره ی درونگری این دوران جدید حرف های زیادی برای نوشتن (نه گفتن چون کسی نیست که بفهمد) دارم و بعد از آنکه بیم و امید 2 را نوشتم به مرور به دست تارهای عنکبوت وفادارم می سپارم تا در این وبلاگ قرار دهند.


ع

۰ نظر ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۸:۰۵
آیا تا به حالا به این فکر کردید که زندگی یک روشنایی است بین دو تاریکی و یا یک تاریکی است بین دو نور؟
امید من می گوید دومی است و ترس من دم از اولی می زند.

در حقیقت برای ما که انسانیم مسئله ای بزرگ تر از مرگ و زندگی وجود ندارد و ما درباره ی بزرگترین مسائل حیات خود
تقریبا هیچ چیزی نمی دانیم. اینجاست که می گوید ((و خلق الانسان ضعیفا)) ؛ چه ضعفی بزرگتر از ندانستن؟
به نظر من انسان اگر ذره ای بیاندیشد، جز پریشانی یا غفلت راهی پیش روی خود ندارد. داناترها پریشان تر می شوند و
عاقل تر ها خود را به غفلت می زنند؛ اینگونه است که
بیشتر غافل ها را عاقل ها تشکیل می دهند و بیشتر پریشان ها را
دانایان.
پس انسان از این جهلِ وحشیانه یا فرار می کند و یا در آن عقل خود را از دست می دهد و این جهل، ابتدا و انتهای
دنیای ما انسان هاست.

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

نتوان به امیدِ شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست   (خیام)


حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را    (حافظ)


شاید تا اینجا ترس من اندیشه اش را به کرسی نشانده و تاریکی از دو طرف زندگی ما را فرا گرفته باشد اما باید دانست که
این ندانستن به معنای اقبال یا ادبار نیست: درون صندوقی در دست ما یا گنجی است یا ماری، ما نمی دانیم!
و صرف این
نداستن باعث آن نمی شود که با مرض طلا بدبخت شویم و
نیش مار خوشبختمان کند!

در روزهای آینده می گویم که چرا امید من زندگی را یک تاریکی می داند بین دو روشنایی.

ع
۰ نظر ۱۲ دی ۹۶ ، ۰۸:۴۶